04 aroosak by xiba زن،رویا- ظن،واقعیت

زن،رویا- ظن،واقعیت

 
فکر نمیکردم . . .
نویسنده : زیبا خانوم - ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩٠
 

فکر نمیکردم انقدر هنوز حساس باشم

دیشب عروسی همون دخترخاله ای بود که چند بار در باره ش گفتم.

من اصن خوشحال نبودم. و خیلی بیشتر از اونچه فکر میکردم ناراحت بودم. خیلی بیشتر از اونچه که خودم رو براش آماده کرده بودم اذیت شدم.

شب قبل عروسی حنابندون بود و من خیلی بد بودم. وقتی رسیدم خونه تا صبح فقط گریه کردم. انقدر روز عروسی نمیتوستم چشمام رو باز کنم.

دیشب هم همین ادامه داشت انقدر که امروز فقط خوابیدم

اصن نمیدونم چی میخوام بنویسم

مطمئن شدم که اصلا با شرایطم کنار نیومدم فقط ازش فرار کردم.

و چیزی که شک کردم اینه که ایا هیچ وقت میتونم دوباره شروع کنم ؟؟ چیزی که الان اجساس میکنم اینه که نه . انگار نمیتونم. حتی با اینکه عزیزترین کسی که میتونسته تو عمرم سر راهم قرار بگیره الان هست .

و همینه که باعث میشه حس یه مرده متحرک رو داشته باشم

انگیزه هیچی رو ندارم . هیچی هیچی هیچی

فقط منتظرم دوباره ترم شروع شه و من فرار کنم. نمیخوام بگم پناه ببرم چون این ترم همه ش رو توی یه شهر هستم و به احتمال 90 درصد شش روز هفته رو همونجا کلاس دارم. خوبه که سر کار میرم. افتضاحه که از خونه دورم و تو یه شهر تنها هستم.

خیلی بده همه چی خیلی بده وانگار هیچی هم قسد خوب شدن نداره.

همه اتفاقا خوب خوب خوب داره پیش میره و پیش میاد . به جز ترسهای من که داره بزرگ و بزرگ و بزرگ تر میشه و همینطور ضعفهام و همینطور نا امیدی هام و همینطور بداخلاقی هام

هنوز دلم میخواد فقط بشینم تو خونه و فقط گریه کنم و فقط بخوابم و

کاش تابستون دو ماه دیگه هم ادامه داشت. من هنوز نمیتونم برم سر کلاس

هنوز دلم میخواد فقط بشینم تو خونه و فقط گریه کنم و فقط بخوابم.

فکر نمیکردم انقدر ضعیف باشم. فکر میکردم باهمه چی کنار اومدم.

هنوز دلم میخواد فقط بشینم تو خونه و فقط گریه کنم و فقط بخوابم.

حوصله ندارم بنویسم


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : زیبا خانوم - ساعت ٢:٢٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ شهریور ۱۳٩٠
 

کاشکی خدا به  همه خوشبختی می داد و برای همه خوشبختی شون رو نگه میداشت

کاشکی خدا انقدر نامرد نبود

کاشکی دنیا انقدر بازی نداشت

کاشکی من راضی می شدم به هر چی که هست

کاشکی من هنوز 30 سالم نشده بود


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : زیبا خانوم - ساعت ۳:٠٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ شهریور ۱۳٩٠
 

سهم من فقط سکوت؟؟؟!!!!!!


 
comment نظرات ()
 
 
کمر درد دوست داشتنی من
نویسنده : زیبا خانوم - ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ امرداد ۱۳٩٠
 

امروز یه کاری کردیم که به نظرم یه جورایی احمقانه بود ولی خوب بازم به نظرم وقتی یه کسی یه کاری رو دوست داره اصن مهم نیست که اون کار چقدر اجمقانه باشه همین که با انجام ندادنش آرزوش به دلش میمومه بهتره که اون کار احمقانه انجام بشه.

امروز جهیزیه ی همون دختر خاله ای که تو پست پَ نَ قبلی نوشتم رو باید میچیدیم. اونم چیدنی برای فیلم برداری. من فکر میکردم یه سری لوازم اولیه و ضروری زندگی ش رو میبره ولی واییییییییییییییییییییی

دیگه حالم داشت به هم میخورد.

همه رو چیز رو چیدیم اومدن و فیلم برداریش رو انجام دادن وباید همه رو جمع میکردیییییممممممممم!!!!!!!!!!!

دهنی ازم سرویس شدااااااااااااا . البته همه بودن ولی از اونجا که دکوریشن یا من و یه دخترخاله دیگه م بود دهن اصلی از مت دو تا سرویس شد.

با همه تلاشی کردم نه تونستم نه غصه نخورم نه حرص نه . . .

آخه میدونی من از این دختر خاله م که عروسیشه خیلیییییی بدم میاد . اونم نه از الانا ها . از سالای حدود 83 اینطورا. و شاید هم قبل تر .

امروز اگه این کمردردم نمیگرفت و از درد به خودم نمیپیچیدم حتمن خیلیییییی بیشتر از این حرفا غصه و حرص خورده بودم.

دلم برای چند تا از چیزایی که کانادا جا گذاشتم خیلیییییی تنگ شد.

اما بازم میگم

امروز یه کاری کردیم که به نظرم یه جورایی احمقانه بود ولی خوب بازم به نظرم وقتی یه کسی یه کاری رو دوست داره اصن مهم نیست که اون کار چقدر اجمقانه باشه همین که با انجام ندادنش آرزوش به دلش میمومه بهتره که اون کار احمقانه انجام بشه.


 
comment نظرات ()
 
 
دزدی بواشکی
نویسنده : زیبا خانوم - ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩٠
 

 

 

 

 

 

 

خانوم ساناز نوشتن :

بعضی زخمها را باید درمان کنید تا بتوانید به راهتان ادامه دهید، بعضی زخمها باید باقی بماند تا هرگز راهتان را گم نکنید...گاهی روح زخمی ادم را موفق تر می کند.

 

با همه ی غر هایی که میزنم، با همه خواسته هایی که دارم،با همه پررویی ها که میکنم، با همه زبون درازی که دارم، با همه طلبی که از دنیا دارم . . .

وقتی این حرف رو میخونم، هی با خودم فکر میکنم، هی فکر میکنم، هی هی هی . . .

به این فکر میکنم که یه وقتایی یه جاهایی از روح آدم زخم می خوره هی هرجا رو چک میکنی میبینی اون نیست یه جای دیگه نه اونم نبود یه جای دیگه نه اون هم که نبود

 آدم میدونه یه جاش درد میکنه ها ولی نمیفهمه کجاس دقیقا؟!

چرت گفتم زیادی

همون دو جمله بالا از همه بهتره.

پیر شدم .

دیگه حوصله نوشتن هم ندارم.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : زیبا خانوم - ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩٠
 

انتخاب خییییییییییییییلللللللللللیییییییییییییییییی سخته

 


 
comment نظرات ()
 
 
پَ نَ
نویسنده : زیبا خانوم - ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ امرداد ۱۳٩٠
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
comment نظرات ()
 
 
جمعه
نویسنده : زیبا خانوم - ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۳۱ تیر ۱۳٩٠
 

پارکینگ پروانه - چهارراه اسلامبول- 12 تا 4 بعد از ظهر - یه جفت تنگ سبز - شیش تا ظرف برنجی و سینی بیضی - کیف پول چرم صنایع دستی و یه عبا

فریدون - هات داگ های دست نخورده- قارچ و سیب زمینی -

جاده فشم - باد خنک و سایه دلچسب

از تجریش تا قدس - بالای ولیعصر تا پایینش - نایک - پوما - آدیداس - هالستون

شریعتی -صدر - ارتش - تهرانپارس -

خونه - مترو

یه عالمه حرف

یه دنیا خاطره

 

 

 

 

 

 

آرامش


 
comment نظرات ()